پارت صد و هفتم :

صبح پنجشنبه زودتر از وقت همیشگی بیدار شد. بچه‌ها تعطیل بودند و همه خواب. دلش نیامد مژگان را بیدار کند و صبحانه نخورده راهی دفتر مهندسی شد.
دو سه ساعتی روی نقشه‌ای که در دست داشت کار کرد و با سر رسیدن محمدفرزین مابقی کارها را به او سپرد و به درخواست اشکان در نبودش به کارگاه رفت.
اشکان بعد از پخش نذری هر‌ساله‌ی مادرش نزدیک دوِ بعدازظهر بود که وارد محوطه‌ی کارگاه شد؛ البته با چند Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صبا

    0

    با حرف اشکان موافقم با اینکه هدفش نصیحت درباره زندگی خواهرش،بود نه خودش ولی به نظرم نمیشه خدا و خرما رو با هم بخواد.

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    0

    مرد اگه یبار خیانت کنه دست رو زنش بلند کنه حرمت زنشو بشکونه به هیچ عنوان عوض نمیشه به هیچ عنوان

    ۸ ماه پیش
  • میم

    0

    این پشتکارشو دوست دارم،امیدوارم به اندازه کافی از گذشته درس عبرت گرفته باشه و دوباره بهم برسن هرچند باز دسته گل به آب داد ❤️🙏

    ۱ سال پیش
  • الهه

    1

    ممنونم از پارتهای طولانی .باید بگم من داوودم مثل شخصیتای دیگه دوست دارم تو رفاقت آخر معرفت بود حالا توزندگی شخصیش بنا به شرایط لنگید اما از نظرم میتونه جبران کنه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    مرسی که هوای داوودو داری😊... خیانتش باعث شد تا همه خوبیهاش رو فراموش کنن😥 درحالیکه یه جاهایی حضورش غنیمت بود، خصوصا برای سیاوش

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    راستش یه جاهایی از بی تو به سر نمیشود رپ زندگی کردم تو زندگی خودم اتفاق افتاده واسه همین با جون و دلم خوندم لمسش کردم چقدرم لبخند اومد رو لبم از کار ***آخ که یذره محبت کنه سیاوش تو چنگشه😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوشحالم که داستان باورپذیره برات مریم‌جان.. ممنون که تو هر شرایطی فکر گذاشتن کامنتی🥰

    ۱ سال پیش
  • تارا

    1

    عشق خیلی زیباست هم درد هاش هم شیرینی هاش هردو دلنشینه .من همیشه حسرتش رو خوردم چون با اونی که باید عشق رو تجربه کنم نکردم وهنوز بعد سالها یاد اون لحظه های شیرین که میفتم لبخند پر حسرتی روی لبم میشینه..

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    بنظرت الهه جان ولیلا جان موافقم.مریم خانم مخاطب هم هنوز نیومده بخونه پارت جدید رو..سلام به همگی .. چندبار این پارت خوندم مث پارتهای قبل..سپاس.

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    سلام راستش بیرون بودم ده دقیقه نشستم تو ماشین خوندم پارت جدید رو ولی وقت نشد نظر بدم🤭

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    1

    مرسی که فردا پارت داریم این روزا همش بی تاب خوندن ادامه داستانم🥰🥰🥰 دستت طلا مریم جون

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    2

    آخ که اشکان چه آدم به درد بخوریه به جاش طنازی بلده و به جاشم نصیحت

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    1

    داستان خیلی روون و دلنشینه خداقوت به دست و قلمت مریم جون هرشب بیشترازشب قبل لذت میببرم

    ۱ سال پیش
  • تارا

    1

    ای بابا.چ جایی پارت تموم شد..کاش حداقل طولانی بود.اولش خنده به لب م آورد با حرکات **.همین فرمون جلو بره قلب مردش رو تسخیر کرده این فرشته ی مهربون.امان ازداود بازم دردسر واسه مهتاب درست کرد.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️